مُسلِمون

در پرتو قرآن و سنت

مُسلِمون

در پرتو قرآن و سنت

۲۵ مطلب با موضوع «داستان های کوتاه صحابه» ثبت شده است

قهرمانان هیچ مجالی برای موازنه میان دین و دنیا ندارند که گاه این را برگزینند و گاه آن را... هرگز! دین همیشه برایشان مقدم بر هر چیزِ دیگر است، و به خاطر دین از هیچکس نمی‌ترسند...

صهیب رومی را ببین که در مکه برده بود...

هنگامی که اسلام آمد، پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ را تصدیق نمود و اطاعت امر نمود؛ برای همین آزار کافران بر وی شدید شد... سپس پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ به مومنان اجازه داد به مدینه مهاجرت کنند...

مسلمانان به سوی مدینه هجرت کردند... اما صهیب که قصد مهاجرت نمود، سران قریش او را باز داشتند و کسانی را بر وی گماشتند که شب و روز نگهبانی او کنند...

یکی از شب‌ها برای رفتن به قضای حاجت از بستر خود برخاست... نگهبانش نیز همراه او بیرون رفت...

اما همین که به بسترش بازگشت باز برای رفتن به قضای حاجت برخاست و باز نگهبان همراه او بیرون آمد...

بار دیگر به قصد قضای حاجت بیرون آمد... اما این بار کسی به نگهبانی همراه او نیامد و با خود گفتند: لات و عزی امشب شکمش را به کار انداخته‌اند!

او از فرصت استفاده کرد و گریخت و از مکه خارج شد... هنگامی که تاخیر کرد در پی او بیرون آمدند و دانستند که به سوی مدینه فرار کرده است...

با اسبان خود در پی صهیب بیرون آمدند و در راه به وی رسیدند... همین که دانست پشت سر وی هستند بر تپه‌ای بالا رفت و تیرهایش را مقابل خود چید و گفت:

ای قریشیان... به خدا سوگند می‌دانید که من تیراندازترین شمایم! به خدا به من نمی‌رسید مگر آنکه با هر تیری که در مقابلم گذاشته‌ام یکی از شما را می‌کشم!

گفتند: وقتی پیش ما آمدی هیچ نداشتی و اکنون داری با اموالت می‌گریزی...

صهیب گفت: نظرتان چیست که محل اموالم را در مکه به شما بگویم... آن را بردارید و بگذارید من بروم...

گفتند: باشد...

صهیب گفت: زیر فلان در را بکنید... آنجا چند اوقیه طلا خواهید یافت و نزد فلان زن بروید و دو حله بردارید...

او را ترک کردند و بازگشتند...

صهیب نیز صحرای بی آب و علف را با شوق و امید به دیدار پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ و یارانش طی کرد تا آنکه به مدینه رسید...

سپس به مسجد رفت و بر پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ وارد شد در حالی که اثر راه و غبار سفر بر وی بود...

هنگامی که پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ او را دید فرمود: «معامله‌ات پرسود شد ای ابایحیی! معامله‌ات پرسود شد ای ابایحیی! معامله‌ات پرسود شد ای ابایحیی»...

آری به خدا سوگند... معامله‌ای که کرد پرسود بود...

چرا سود نکند؟ مالی که با آن همه سختی و زحمت روز و شب به دست آورده بود و سرزمینی که به آن خو گرفته بود و خانه‌ای که در آن زندگی می‌کرد، همه و همه در راه به دست آوردن خشنودی خداوند برایش بی‌ارش شد... و سود برد!

مسلمون

دین اسلام سوارانی دارد که میدان نبرد را در می‌نوردند و هنگام غنیمت پنهان می‌شوند...

سعد بن معاذ در نبرد خندق آسیب دید و درگذشت...

هفتاد هزار فرشته که جبرئیل در پیشاپیش آنان بود از آسمان نازل شدند... جبرئیل به نزد پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ آمد و گفت: ای محمد... این کدام یک از اصحاب تو بود که به سبب مرگش عرش رحمان به لرزه در آمد و درهای آسمان گشود شد؟

پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ برخاست و با عجله رفت تا ببیند چه کسی درگذشته است... در جستجوی اصحاب خود برآمد... ابوبکر کجاست؟ عمر کجاست؟ عثمان؟ علی؟ طلحه...

و ناگهان دانست سعد بن معاذ جان به جان آفرین تسلیم کرده است...

مردی که به دین خدمت نمود و برای پروردگار جهانیان به جهاد پرداخت...

وقتی که از این دنیا رفت این زن و فرزند و حیواناتش نبودند که برایش دلتنگ شدند... بلکه عرش پروردگار برایش به لرزه در آمد...

محل نمازش و محراب عبادتش و شمشیر و نیزه‌اش بودند که دلتنگ او شدند...

بلکه زمین و آسمان و مردمان برای او گریستند...

چرا که او تنها برای خود و برای خانه و شغلش نزیست... برای این زیست که این دین را یاری دهد... برای این دین، مالِ خود را خرج کرد و از خانواده‌ی خود جدا شد... تا آنکه دنیا را ترک گفت و اهل آسمان برای آمدن او شادی کردند...

*   *   *

آری سعد می‌میرد و برای مرگ او عرش رحمان به لرزه می‌افتد...

و حنظله می‌میرد و ملائکه او را غسل می‌دهند...

و عاصم بن ثابت می‌میرد و خداوند سربازان خود را می‌فرستد تا از بدن او محافظت کنند...

عبدالله، پدر جابر در نبرد احد به شهادت می‌رسد و هفت دختر یتیم از خود به جای می‌گذارد... فرزندش جابر به نزد جسد پدر آمد که آن را با پارچه‌ای پوشانده بودند...

پارچه را از چهره‌ی پدر برداشت و گریست... پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ رو به او کرد و گفت: «گریه کنی یا نکنی... فرشتگان همچنان با بال‌های خود بر او سایه افکنده بودند تا آنکه او را بلند کردید»...

سپس فرمود: ای جابر... آیا تو را آگاه سازم؟ خداوند بدون پرده با پدرت سخن گفت؛ فرمود: ای بنده‌ام... از من بخواه تا به تو عطا کنم... [پدرت] گفت: از تو می‌خواهم مرا به دنیا باز گردانی تا دوباره در راه تو کشته شوم... خداوند فرمود: از پیش، امرِ من بر این رفته که آنان به دنیا باز نخواهند گشت... [پدرت] گفت: پروردگارا پس به آنان که پشت سرِ من هستند [این را] برسان... آنگاه خداوند این آیات را نازل کرد:

وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ 

«و کسانی را که در راه الله کشته شده‌اند، مرده مپندار؛ بلکه زنده‌اند [و] نزد پروردگار خود روزی داده می‌شوند»...

نیکوکارانِ پس از آنان نیز این آیات را می‌خوانند و مشتاقِ دیدار با برادرانشان در بهشت می‌شوند و راهِ بهشت را می‌پیمایند، بی‌آنکه به کمیِ تعداد خود و ضعفِ توشه و کمبودِ یاوران توجه کنند...

هنگامی که در غزوه‌ی احد مسلمانان بسیاری کشته شدند و کافران پیروزی نسبی به دست آوردند و شایعه شد پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ کشته شده، انس بن نَضر از کنار عمر و طلحه و گروهی از اصحاب گذشت که از میدان نبرد کناره گرفته و سلاح خود را به زمین انداخته بودند...

به آنان گفت: چه باعث شده اینجا بنشینید؟

گفتند: پیامبر خدا کشته شده...

انس بر سرِ آنان فریاد زد که: پس زندگی را پس از او چه می‌کنید؟ برخیزید و بر همان راهی بمیرید که رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ بر آن جان داد...

سپس چشمان خود را به آسمان دوخت و گفت: خداوندا من از آنچه اینان می‌کنند از تو عذر می‌خواهم و از آنچه آنان می‌کنند بیزاری می‌جویم...

 سپس به سوی مشرکان رفت و جنگید تا آنکه کشته شد... او را در میان کشته شدگان یافتند در حالی که در بدنش بیش از هفتاد ضربه شمشیر بود... بدنش تکه تکه شده بود و چهره‌اش به خاک مالیده شده و خونش روان بود... کسی او را نشناخت جز خواهرش که او را از روی نشانه‌ای که در گوشه‌ی انگشتان داشت به جای آورد...

مسلمون

روزی عمر بن عبدالعزیز در تشییع جنازه‌ی یکی از اعضای خانواده‌اش شرکت کرد... هنگامی که بدن او را به کرم‌ها سپرد و در خاک دفنش نمود، رو به مردم کرد و گفت:

ای مردم... قبر از پشت سرم مرا صدا زد... بگویم چه گفت؟

گفتند: آری...

گفت: مرا صدا زد و گفت: ای عمر بن عبدالعزیز... آیا از من نمی‌پرسی با یاران چه کردم؟

گفتم: آری...

گفت: کفن‌ها را تکه تکه کردم... بدن‌ها را پوساندم... خون‌ها را مکیدم... گوشت‌ها را خوردم...

آیا از من نمی‌پرسی که با بند بند بدن‌ها چه کردم؟

گفتم: آری...

گفت: دو کف دست را از ساعد جدا کردم... ساعد‌ها را از بازوها کندم... بازوها را از کتف‌ها... لگن‌ها را از ران‌ها، و ران‌ها را از زانوها، و زانو‌ها را از ساق‌ها، و ساق‌ها را از پاها جدا کردم...

سپس عمر گریست و گفت: بدانید که دنیا ماندنش کم است و عزیزش ذلیل...

جوانی‌اش به پیری می‌رسد و زندگانش می‌میرند...

فریب‌خورده کسی است که فریب دنیا خورَد...

ساکنانش که شهرها را ساختند کجایند؟

خاک چه بلایی بر سر بدن‌هایشان آورد؟

کرم‌ها با استخوان‌ها و مفصل‌هایشان چه کردند؟

در این دنیا بر تخت‌های نرم و بالش‌هایی چیده شده، بودند...

میان خدمتکارانی که در خدمت آنان بودند و خانواده‌ای که گرامی‌شان می‌داشتند...

اگر از کنار قبرهایشان گذشتی صدایشان بزن... ببین قبرهایشان چقدر به خانه‌هایشان نزدیک است...

از ثروتمندشان بپرس از ثروتش چه باقی است و از فقیرشان بپرس از فقرش چه مانده؟

از آنان درباره‌ی زبانی بپرس که با آن سخن می‌گفتند... از چشمی که با آن به خوشی‌ها می‌نگریستند...

از آنان درباره‌ی پوست‌های نرم و چهره‌های زیبا و بدن‌های لطیف بپرس که کرم‌ها با آن چه کردند؟

رنگ‌ها رفت... گوشت‌ها خورده شد... چهره‌ها از بین رفت... زیبایی‌ها محو شد... گردن‌ها شکست... استخوان‌ها آشکار شد و اعضا از هم گسیخت...

کجایند خدمتکاران و بردگان؟ کجا است جمع‌شان و کجا رفت گنجشان؟

به خدا قسم نه برایشان فرشی گستردند و نه بالشی...

نه این است که اکنون در منزل تنهایی و زیر باری از خاکند؟

نه این است که شب و روزشان یکسان است؟

نه این است که میان آنان و انجام اعمال صالح جدایی افتاد؟

نه این است که از دوستان و خانواده‌شان جدا شدند؟

زنان‌شان ازدواج کردند و فرزندانشان پراکنده شدند و خویشان خانه و میراثشان را صاحب شدند...

اما برخی دیگر هستند که قبرشان گسترده است... شادند و خوشحال و از لذت‌ها بهره‌مند...

سپس عمر گریست و گفت:

ای آنکه فردا ساکن قبر می‌شوی...

چه چیزِ این دنیا فریبت داد؟!

کجا رفت لباس لطیفت؟ کجا رفت آن عطر و خوشبویی؟

با خشونت خاک چه کار می‌کنی؟

کاش می‌دانستم کرم‌ها کدام سوی چهره‌ات را اول خورده‌اند...

کاش می‌دانستم مَلَک الموت هنگام خروج از دنیا چگونه با من برخورد خواهد کرد؟ و از سوی پروردگار چه پیامی دریافت خواهم کرد؟

سپس به شدت گریست و بازگشت و پس از آن جز یک هفته زنده نماند... رحمه الله...

مسلمون

سعد بن معاذ ـ رضی الله عنه ـ انسانی صالح و متقی و اهل عبادت بود... شب، او را با گریه‌ی سحر می‌شناخت، و روز با نماز و استغفار...

در غزوه‌ی بنی‌قریظه زخمی شد... چند روز بیمار بود سپس به حال مرگ افتاد...

هنگامی که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ از وضع وی آگاه شد خطاب به اصحابش فرمود: «به نزد او برویم...»

جابر می‌گوید: بیرون رفت و ما به همراه او بیرون رفتیم... و آنقدر با شتاب می‌رفت که بندهای نعلین ما برید و ردایمان افتاد... اصحاب از شتاب او تعجب کردند، آنگاه فرمود:

«می‌ترسم ملائکه بر ما پیشی گیرند و او را غسل کنند چنانکه حنظله را غسل کردند».

هنگامی که به خانه رسید دید که او درگذشته و یارانش در حال غسل اویند و مادرش می‌گرید... پس رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمود: «هر گریه کننده‌ای دروغ می‌گوید جز مادر سعد...»

سپس او را به سوی قبرش بردند و پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ برای تشییع او بیرون آمد... مردم گفتند: ای رسول خدا، تاکنون میتی سبک‌تر از او حمل نکرده بودیم...

رسول الله ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمود: «چرا سبک نباشد که اینقدر و اینقدر ملائکه به زمین فرود آمده‌اند ـ که تاکنون به زمین نیامده‌اند ـ و همراه با شما او را برداشته‌اند... به خدا سوگند فرشتگان با [ملاقات] روح سعد شاد شده‌اند... و عرش برای او به لرزه افتاده است...

مسلمون


در آغاز بعثت، پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ در مکه به صورت پنهانی به اسلام دعوت می‌کرد و مسلمانان نیز دین خود را پنهان می‌داشتند...

هنگامی که مسلمانان ۸۸ مرد شدند، ابوبکر صدیق ـ رضی الله عنه ـ اصرار نمود که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ دعوت را علنی نماید...

پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمود: «ای ابابکر... ما کم هستیم...»

اما ابوبکر آنقدر پافشاری کرد تا آنکه پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ به سوی مسجد رفت و مسلمانان همراه با او در گوشه و کنار مسجد پراکنده شدند... هر کس در میان قوم و عشیره‌ی خود...

ابوبکر در میان مردم به سخنرانی ایستاد... او نخستین خطیبی بود که به سوی خداوند دعوت کرد... مشرکان که دیدند خدایانشان را کم ارزش می‌داند و از دینشان عیب می‌گیرد برخاستند و بر ابوبکر و دیگر مسلمانان شوریدند و آنان را در گوشه و کنار مسجد به شدت کتک زدند...

ابوبکر در این حال دین را با صدای بلند بیان می‌کرد... عده‌ای او را در محاصره گرفتند و چنان زدند که به زمین افتاد... او میانسال بود و تقریبا پنجاه سال داشت...

عتبة بن ربیعه‌ی فاسق به وی حمله برد و شکم و سینه‌اش را لگدمال کرد و با دو لنگ کفش سفت چنان به صورت ابوبکر زد که چهره‌اش زخمی و خونین شد تا جایی که نمی‌شد بینی ابوبکر را از چهره‌اش تشخیص داد، و ابوبکر در این حال بیهوش بود...

سپس قبیله‌اش بنی تیم آمدند و مشرکان را عقب راندند و او را در پارچه‌ای بردند... شک نداشتند که مرده است... او را در منزلش نهادند...

پدر و قومش کنارش نشسته بودند... با او حرف می‌زدند اما پاسخ نمی‌داد...

در پایان روز به خودش آمد... چشمانش را باز کرد و نخستین سخنی که گفت این بود: پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ چطور است؟

پدرش خشمگین شد... ناسزایش گفت و بیرون رفت!

مادرش کنار او نشست... سعی می‌کرد به او آب و غذا دهد و اصرار می‌کرد که چیزی بخورد...

اما ابوبکر فقط می‌گفت: پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ چطور است؟

مادرش گفت: به خدا سوگند من خبری از دوست تو ندارم...

ابوبکر گفت: به نزد ام جمیل دختر خطاب برو و از او بپرس...

ام جمیل مسلمان بود اما اسلامش را پنهان می‌کرد...

مادر ابوبکر به نزد ام جمیل رفت و گفت: ابوبکر می‌پرسد محمد بن عبدالله در چه حال است؟

ام جمیل که می‌ترسید از اسلامش خبردار شوند، گفت: من نه ابوبکر را می‌شناسم و نه محمد را... اما اگر می‌خواهی همراه تو به نزد فرزندت می‌آیم...

گفت: باشد.. و همراه او رفت...

همین که به نزد ابوبکر وارد شد او را دید که با چهره‌ای زخمی و خونین بر زمین افتاده...

با دیدن او گریست و گفت: به خدا سوگند قومی که با تو چنین کرده‌اند اهل فسق و کفرند... امیدوارم خداوند برای تو از آنان انتقام گیرد...

ابوبکر به سختی به او نگریست و گفت: ای ام جمیل... رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ چه کرد؟

ام جمیل به ابوبکر گفت: مادرت اینجا نشسته و دارد می‌شنود...

ابوبکر گفت: از او زیانی نخواهد دید...

گفت: رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ سالم است...

ابوبکر گفت: پس کجاست؟

گفت: در خانه‌ی ابن ابی الارقم...

مادر ابوبکر خطاب به او گفت: اکنون از حال دوستت مطمئن شدی... چیزی بخور...

گفت: هرگز... قسم به خدا چیزی نمی‌خورم و نمی‌نوشم تا آنکه به نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ روم و او را با چشمان خود ببینم...

صبر کردند تا هوا تاریک شد و مردم خوابیدند...

ابوبکر خواست برخیزد اما نتوانست... با کمک مادرش و ام جمیل از خانه بیرون رفت و او را به نزد رسول الله ـ صلی الله علیه وسلم ـ بردند...

پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ همین که او را دید، بغلش کرد و او را بوسید... مسلمانان نیز به سوی او آمدند... پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ به شدت برای ابوبکر ناراحت شد...

اما ابوبکر می‌گفت: پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا... من مشکلی ندارم... مگر کاری که آن فاسق با صورتم کرد...

سپس گفت: ای پیامبر خدا... این مادرم هست که در حق فرزندش بسیار نیکوکار است... و تو مردی مبارک هستی... او را به سوی الله عزوجل دعوت کن... امید که الله به واسطه‌ی تو او را از آتش نجات دهد...

پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ برای وی دعا کرد، سپس او را به اسلام فرا خواند... و او اسلام آورد...

از برکت همین اهمیت بسیاری که ابوبکر صدیق داشت خداوند او را بر دین ثابت قدم و استوار نمود...

هنگامی که رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ درگذشت برخی از مردم در مرگ وی شک آوردند... عمر ـ رضی الله عنه ـ با شمشیر خود برخاست و هر که را سخن از مرگ پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ بگوید تهدید کرد...

در این حال ابوبکر صدیق ـ رضی الله عنه ـ با گام‌هایی استوار از منبر بالا رفت و چنین گفت: «هر کس محمد را می‌پرستید پس [بداند] که محمد مرده است، و هر کس الله را می‌پرستید بداند که الله زنده است و نمی‌میرد»...

پس از آن قبایل دور و بر مکه مرتد شدند... اینجا بود که ابوبکر همچون کوهی استوار در برابر آنان ایستاد و دوباره شوکت اسلام را باز گرداند...

از ثمرات حرص ابوبکر بر دعوت این بود که بیش از سی صحابی که شش تن آنان از عشره‌ی مبشره هستند توسط وی اسلام آوردند...

مسلمون