غزوهی تبوک آخرین غزوهای بود که خود پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ در آن حضور داشت...
رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ به مردم دستور حرکت داد و از آنان خواست خود را برای جنگیدن آماده کنند...
همچنین از آنان هزینهی مجهز کردن آن لشکر را جمعآوری کرد تا آنکه تعداد نیروها به سی هزار تن رسید...
هنگام نبرد همزمان با رسیدن میوهها و لذت نشستن در زیر سایهی درختان پرثمر بود...
آن هم در گرمای شدید و دوریِ راه، و دشمنی قوی که در انتظارشان بود...
تعداد مسلمانان بسیار بود و نام افراد شرکت کننده در این غزوه ثبت نمیشد...
کعب ـ چنانکه در صحیحین روایت شده ـ داستان خود را چنین نقل میکند:
در بهترین وضعیت بودم... دو مَرکَب تهیه کرده بودم خود را برای جهاد از هر وقت دیگر آمادهتر مییافتم...
در این حال، سخت به سایهی درختان و میوهها تمایل داشتم...
در همین حال بودم تا آنکه پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ برای حرکت در فردای آن روز آماده شد...
با خود گفتم: فردا به بازار میروم و جهاز خود را میخرم و به آنان ملحق میشوم...
فردا به بازار رفتم، کاری برایم پیش آمد و بازگشتم...
با خود گفتم فردا باز میگردم و ان شاءالله به آنان ملحق میشوم... اما باز کاری برایم پیش آمد...
باز با خود گفتم فردا باز
میگردم، و همینطور امروز و فردا کردم تا آنکه روزها گذشت و از همراهی با
رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ تخلف ورزیدم...
در بازارها راه میرفتم و در مدینه قدم میزدم اما جز منافقان یا کسانی که معذور بودند، کسی در مدینه نبود...
* * *
آری کعب در مدینه ماند و از رفتن به جهاد تخلف ورزید...
اما رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ و سیهزار تن از یارانش رفتند تا به تبوک رسیدند...
هنگامی که به آنجا رسید در
چهرهی اصحابش نگریست اما یکی از یارانش که اهل بیعت عقبه بود را در میان
آنان نیافت... پس از همراهانش پرسید: «کعب بن مالک چه کرد؟!»
مردی گفت: یا رسول الله دو عبا و نظر به راست و چپش وی را از همراهی با شما بازداشت!
معاذ گفت: چه سخن زشتی گفتی... ای پیامبر خدا جز نیکی از او چیزی سراغ نداریم...
پس رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ چیزی نگفت...
* * *
کعب میگوید:
هنگامی که کار غزوهی تبوک
به پایان رسید و پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ در حال بازگشت به مدینه
بود، بسیار غمگین شدم و با خود می گفتم: چگونه فردا خود را از مؤاخذهی
رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ نجات دهم؟ و از دانایان خانوادهام یاری و
مدد میجستم...
همین که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ به مدینه رسید دانستم که جز با راستگویی نجات نخواهم یافت...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ وارد مدینه شد، و از مسجد آغاز نموده دو رکعت نماز گزارد و سپس برای دیدار با مردم نشست...
بازماندگان و تخلف کنندگان
که هشتاد و چند نفر بودند، خدمتشان آمده معذرت خواسته و سوگند خوردند.
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ ظاهر امرشان را پذیرفت و برایشان آمرزش طلب
خواست و اسرار نهانشان را به خداوند متعال واگذاشت...
تا آنکه کعب بن مالک آمد و
بر وی سلام گفت... پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ نگاهی به وی انداخت و
تبسمی از روی خشم نمود و سپس گفت: بیا...
کعب به سوی او رفت و در برابرش نشست...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمود: «چه چیز باعث شد تخلف کنی؟ مگر برای خود مرکب نخریده بودی؟»
گفت: آری...
فرمود: «پس چه باعث شد تخلف ورزی؟»
کعب گفت: ای رسول خدا... من
میدانم که اگر در مقابل غیر شما از مردم روی زمین قرار میداشتم با فصاحتی
که دارم میتوانستم با عذر از قهرش نجات یابم...
ولی بخدا اگر امروز برای شما دروغی بگویم تا از من راضی شوید زود است که خداوند شما را بر من خشمگین سازد...
و اگر برای شما سخن راست بگویم که شما را بر من خشمگین سازد امیدوارم که عاقبت نیک را از سوی خداوند دریابم...
بخدا قسم عذری نداشتم... بخدا هرگز چنین قوی و توانمند نبودم، چنانچه این لحظه که از شما تخلف کردم...
سپس سکوت کرد...
آنگاه رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ رو به یارانش کرد و فرمود:
«اما این به شما راست گفت... برخیز تا خداوند دربارهات قضاوت کند»...
کعب پای کشان از نزد رسول
خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ بیرون آمد، در حالی که غمگین و ناراحت بود و
نمیدانست خداوند دربارهاش چه حکمی نماید...
قومش که چنین دیدند، چند تن از آنان در پی او رفتند و او را سرزنش نمودند و گفتند:
سوگند بخدا در گذشته ندیدیم
که مرتکب گناهی شده باشی... تو شاعر و سخنوری... عاجز شدی که مانند تخلف
کنندگان عذری به حضور پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ بیاوری؟ فقط کافی بود
که استغفار رسول الله ـ صلی الله علیه وسلم ـ سبب محو گناهت شود!
سخت ملامتم کردند، و کار به
جایی کشید که نزدیک بود به حضور رسول الله ـ صلی الله علیه وسلم برگشته خود
را دروغ گو سازم... سپس پرسیدم که آیا کس دیگری هم مانند من راست گفته
است؟
گفتند بلی دو نفر هم مانند تو راست گفتهاند، و پیامبر صلی الله علیه وسلم سخنی را که بتو گفت برای آنها نیز فرمود...
گفتم آنان کیانند؟ گفتند: آن دو مرارة بن ربیع العمری و هلال ابن امیه واقفیاند...
کعب گفت: برای من نام دو انسان صالح را آوردند که در بدر حضور یافته بودند و میشد به آنها اقتداء کرد و آنها را اسوه قرار داد...
گفتم: به خدا برنمیگردم و خودم را دروغگو نمیکنم...
* * *
پس کعب رفت در حالی که شکسته و غمگین و افسرده بود... و خانهنشین شد...
مدتی نگذشت که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ مردم را از سخن گفتن با کعب و دو یارش منع کرد...
کعب میگوید:
مردم از ما دوری اختیار نمودند، و روش مردم هم در برابر ما تغییر یافت... به بازار میرفتم و کسی با من سخن نمیگفت...
مردم ما را نادیده میگرفتند گویا ما را نمیشناختند...
حتی دیوارها انگار آن دیوارهایی نبودند که ما میشناختیم...
زمین نیز انگار آن زمینی نبود که میشناختیم...
رفقایم در خانههای خویش
نشستند و در حالت گریه این مدت را به سر بردند و حتی سر خود را از خانه
بیرون نمیآوردند و مانند راهبان مشغول عبادت بودند...
ولی من از آنها جوانتر و
چالاکتر بودم... از خانه بیرون میشدم و در مسجد با مسلمانها نماز
میخواندم و در بازارها گشت و گذار میکردم، در حالیکه کسی با من صحبت
نمیکرد...
و در مسجد نزد رسول خدا ـ
صلی الله علیه وسلم ـ میآمدم و با او سلام میگفتم و با خود میگفتم که
آیا لبهای پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ در پاسخ سلام حرکت خواهد نمود یا
خیر؟
سپس در نزدیکشان نماز
خوانده و دزدکی به ایشان نگاه میکردم چون به نماز مشغول میشدم، نگاهم
میکرد و چون من متوجهشان میشدم روی خود را میگردانید...
* * *
روزهای کعب همینطور میگذشت... درد در پی درد...
او از بزرگان قوم خود و بلکه از بلیغترین شعرا بود، و حتی امرا و پادشاهان او را میشناختند...
اشعار او نزد بزرگان خوانده میشد و آرزوی دیدار او را داشتند...
اما امروز... در مدینه... در میان قومش کسی با او سخن نمیگفت و حتی نگاهش نمیکرد!
تا اینکه در اوج سختی و غربت... در معرض امتحانی دیگر قرار گرفت...
روزی در بازار میگشت که مردی نصرانی را دید که از شام آمده بود و از مردم میپرسید: چه کسی مرا به نزد کعب بن مالک میبرد؟
مردم به کعب اشاره کردند... آن مرد نزد کعب آمد و نامهای از سوی پادشاه غَسّان را به او داد!
پس خبر او به شام هم رسیده و قضیه برای پادشاه غسان هم مهم بود! اما پادشاه چه با او چه کاری دارد؟
کعب نامه را گشود... متن نامه چنین بود:
اما بعد... ای کعب بن مالک... به من خبر رسیده که دوستت با تو جفا نموده و تو را طرد کرده...
خداوند تو را به سرزمین خواری و زبونی نگذاشته؛ به ما بپیوند تا با تو مواسات و همدردی کنیم...
هنگامی که نامه را خواند با خود گفت: انا لله و انا الیه راجعون! اهل کفر بر من طمع آوردهاند... این نیز از جملهی امتحانات است...
سپس نامه را در تنور انداخت و آن را سوزاند و به تطمیع پادشاه توجه نکرد...
آری... دربار پادشاهان بر وی گشوده شد که او را به بزرگداشت و همنشینی خود دعوت میکردند...
در حالی که اهل مدینه او را از خود رانده بودند و همه با چهرهای عبوس به وی مینگریستند...
سلام میکرد و پاسخ سلامش را نمیدادند...
میپرسید و جواب نمیگرفت...
اما با همهی این اینها به کافران توجهی نکرد و شیطان در سست کردن او ناتوان ماند...
نامه را در آتش انداخت و سوزاند...
* * *
روزها در پی هم گذشت و یک ماه کامل به پایان رسید و کعب در همان وضعیت بود...
تنهایی و تنگنا به او فشار آورده بود و روز به روز عرصه بر وی تنگتر میشد...
نه پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ دربارهی وی حکمی میکرد و نه حکمی از طریق وحی نازل میشد...
* * *
چهل روز به همین صورت گذشت...
در این هنگام فرستادهای از سوی پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ به نزد کعب آمد و در خانهاش را کوبید...
کعب از خانه بیرون آمد و چه
بسا شاد بود که شاید فرجی رخ داده، اما فرستاده به او گفت: پیامبر ـ صلی
الله علیه وسلم ـ دستور داده از زنت دوری کنی...
گفت: طلاقشان دهم؟
گفت: نه... اما از او دوری کن و با او نزدیکی مکن...
کعب نزد همسرش رفت و گفت: نزد خانوادهات برو تا خداوند در این مورد داوری کند...
همینطور پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرستادهای را با همین دستور به نزد دو دوست کعب فرستاد...
همسر هلال بن امیة نزد
پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ آمد و گفت: ای پیامبر خدا... هلال بن
امیة پیرمردی ضعیف است... اجازه میدهی خدمتش کنم؟
فرمود: آری... اما با تو نزدیکی نکند...
گفت: ای پیامبر خدا... به خدا قسم به هیچ چیز میلی ندارد... افسرده است و از روزی که اینطور شده شب و روز گریه میکند...
* * *
روزهای سخت از پی هم میگذشت و دوری گزیدن مسلمانان چنان بر کعب شدید شد که به ایمان خود شک کرد...
با مسلمانان سخن میگفت و با او سخن نمیگفتند...
بر رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ سلام میگفت و سلامش را پاسخ نمیداد...
به کجا برود؟ با چه کسی مشورت کند؟!
خود کعب میگوید:
هنگامی که بلا بر من طول
کشید، رفتم و از دیوار باغ ابوقتاده که پسر عمویم و از محبوبترینِ مردم در
نزدم بود، بالا رفتم و بر وی سلام کردم...
بخدا قسم که جواب سلامم را نداد...
به او گفتم: ای ابوقتاده تو را به خدا سوگند آیا میدانی که من خدا و رسولش را دوست می دارم؟
چیزی نگفت...
سخنم را تکرار کردم و سوگندش دادم، ولی باز هم سکوت نمود...
باز سوگندش دادم...
گفت: خدا و رسولش داناترند...
کعب این پاسخ را از پسر عمویش که محبوبترین مردم نزدش بود شنید! که نمیداند او مومن است یا نه!
نتوانست آنچه را شنیده بود تحمل کند... چشمانش پر اشک شد... از باغ بیرون آمد و به خانه رفت...
نگاهی به دیوارهای خانهاش انداخت... نه همسری که با او بنشیند و نه دوستی که مونسش شود...
از روزی که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ دیگران را از گفتگوی با آنان نهی کرده بود، پنجاه روز میگذشت...
* * *
تا آنکه...
در پنجاهمین شب... هنگام یک سوم آخر شب، پذیرش توبهی آنان بر پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ نازل شد...
ام سلمه ـ رضی الله عنها ـ گفت: ای پیامبر خدا... آیا کعب را بشارت ندهیم؟
فرمود: «در این صورت مردم اینجا جمع میشوند و نمیتوانید شب را بخوابید»...
هنگامی که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ نماز صبح را خواند مردم را از پذیرش توبهی آنها آگاه نمود...
مردم برای بشارت به نزد آنان شتافتند...
کعب میگوید:
من نماز صبح را بر پشت یکی
از بامها خواندم.. در همان حالی که خداوند دربارهی ما صحبت نمود که وجودم
بر من گران آمده بود و زمین با همهی فراخیاش بر من تنگ شده بود...
هیچ چیز بیش از این غمگینم
نمیکرد که بمیرم و پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ بر من نماز نگزارد یا
وفات کند و من برای همیشه نزد مردم مطرود بمانم... هیچکس با من سخن نگوید و
کسی بر جنازهام نماز نگزارد...
در همین حال صدای فریاد کسی را از کوه سلع شنیدم که میگفت:
ای کعب بن مالک مژده بده!
به سجده رفتم و دانستم که از سوی خداوند فرجی رخ داده...
مردی سوار بر اسب به نزدم آمد تا بشارتم دهد و مردی از روی کوه با صدای بلند این بشارت را به من رساند... و صدا از اسب سریعتر بود!
هنگامی که آن ندا دهنده به
نزدم آمد لباسم را از تن در آوردم و به عنوان مژدگانی به او دادم... به خدا
سوگند لباسی دیگر جز آن نداشتم، پس لباسی دیگر را قرض گرفتم و پوشیدم...
سپس نزد رسول خدا ـ صلی الله
علیه وسلم ـ رفتم و مردم در این هنگام دسته دسته برای تبریک به نزد من
آمدند و به من میگفتند: پذیرش توبهات از سوی خداوند، مبارکت باد...
وارد مسجد شدم و بر پیامبر
خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ سلام گفتم، در حالی که چهرهی ایشان از شادی
میدرخشید... ایشان هنگامی که خوشحال میشد چهرهاش همانند تکهای از ماه
میشد...
به من گفت: شاد باش به بهترین روزت از هنگامی که مادرت تو را به دنیا آورده...
گفتم: [آیا این پذیرش توبه] از سوی شماست یا از سوی خداوند؟
فرمود: خیر؛ از سوی خداوند... سپس آیات پذیرش توبهی ما را تلاوت کرد...
در مقابل او نشستم و گفتم:
ای رسول خدا! برای آنکه توبهام پذیرفته شده میخواهم مالم را برای خدا و پیامبرش صدقه دهم...
فرمود: قسمتی از مالت را نگه دار که این برایت بهتر است...
گفتم: ای رسول خدا! خداوند به سبب راستیام مرا نجات داد... بنابراین از کمال توبهام این است که تا زندهام جز راست نگویم...
* * *
آری... خداوند توبهی کعب و دو یارش را پذیرفت و در این باره آیاتی را نازل نمود که تا امروز تلاوت میشود:
ﭽﯙ ﯚ ﯛ ﯜ ﯝ ﯞ ﯟ ﯠ ﯡ ﯢ ﯣ ﯤ ﯥ
ﯦ ﯧ ﯨ ﯩ ﯪ ﯫ ﯬ ﯭ ﯮ ﯯﯰ ﯱ ﯲ ﯳ ﯴ ﯵ ﭑ ﭒ ﭓ ﭔ ﭕ ﭖ ﭗ ﭘ ﭙ ﭚ ﭛ ﭜ ﭝ ﭞ ﭟ ﭠ
ﭡ ﭢ ﭣ ﭤ ﭥ ﭦ ﭧ ﭨ ﭩ ﭪﭫ ﭬ ﭭ ﭮ ﭯ ﭰﭼ[1]
«به یقین الله بر پیامبر و
مهاجران و انصار که در آن ساعت دشوار از او پیروی کردند ببخشود پس از آنکه
چیزی نمانده بود که دلهای دستهای از آنان منحرف شود، باز بر ایشان ببخشود
چرا که او نسبت به آنان مهربان و رحیم است (۱۱۷) و [نیز] بر آن سه تن که
بر جای مانده بودند [و قبول توبهی آنان به تعویق افتاد] تا آنجا که زمین
با همهی فراخیاش بر آنان تنگ گردید و از خود به تنگ آمدند و دانستند که
پناهی از الله جز به سوی او نیست پس [الله] به آنان [توفیق] توبه داد تا
توبه کنند؛ بیتردید الله همان توبهپذیر مهربان است»